|
|
|
|
|
ای آیه آیه آیهء من در کتاب تو ای امتداد سایه من آفتاب تو ای نام من ، تمام من ، ای شعر نا تمامبگذار تا سروده شوم در کتاب تو بگذار تا ادامه بیابم قصیده وار ای مطلع دوباره من ، شعر ناب تو از من به من شبیه تری ، یا خود منی افتاده عکس کودکی من به قاب تو در خوابهای خود به که لبخند می زنی ؟ بگذار چون فرشته بیایم به خواب تو ای خوابخنده های تو گهواره دلم بی تاب می شود دلم از موج تاب تو پیداست عکس روی خدا مثل آفتاب در جاری زلال دل همچو آب تو یک بار کودکانه صدا کن « پدر!» مرا تا صد هزار بار بگویم جواب تو قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتند متولد پائیز هستی که پادشاه فصل هاست.ماه ها بود که چشم انتظار آمدنت بودیم .می دانی که دوستان پدر و مادرت با دلگرمی هایشان چه شوقی در دل ما می افکندند؟می دانی که برای تندرست ,آمدنت چه ها کردیم و چه آرزو ها در سر پروراندیم؟می دانی که چه شبهای سحر سوخته با شعر هاو ترانه ها و لالایی های پدر در خانه قبلیت آرام می یافتی؟ شنیده بودم که لحظه تولد اولین فرزند از جنس هیچ لحظه دیگری نیست.رنگ و بوی خاص خود را دارد.اما تا بدین حد آن را لمس نکرده بودم.و حال تو آمده ای!تو که با آمدنت کلبه ما را رونقی تازه بخشیدی , با دنیایی از مهر و امید.با ترانه ای سرشار از عشق!ترانه ای ماندنی!هیچ می دانی که پدرت در این سی و هفت بهار عمرش چه ها به چشم دیده است؟و حال پدر آماده است تا کوله باری از تجربه را نثار تو کند.برای تو قصه ها خواهم گفت.از تلخی ها و شیرینی های زندگی.می دانم که از حصاری تنگ و تاریک به این جهان پا گذاشته ای.اما شاید در این جهان فراخ هم بسیاری از جا ها احساس همان حصار تنگ را داشته باشی.پدرت عاشقانه دستت را خواهد گرفت.همانطورکه تو اکنون وقتی انگشت شست پدر را در دست می فشاری از همین ابتدای آمدنت خانه ای را با دستان کوچکت خشت خشت در قلب من برای خود بنا می کنی.وقتی به چهره معصوم تو نگاه می کنم اشک در چشمانم حلقه می زند. می خواهم بیشترین عشق پدرانه جهان را به سوی تو آورم. دیروز که تو را برای معاینات اولیه به نزد پزشک می بردم و پیچیده در شنلی زیبا در خیابان های پائیز در آغوشم خفته بودی با خدای خود عهد کردم که تا زنده ام پناهگاهی محکم برایت باشم.و مادرت !بدان که مادر برای به دنیا آوردنت و پرستاریت رنج ها برده و اکنون نیز می برد.عشق مادرانه از جنسی دیگر است.توام با دلسوزی های مادرانه.امروز که تو را برا ی آزمایش یرقان و هیپو تیرو ئیدیسم بردیم و قطراتی خون ازپاشنه پایت گرفتند مادرت با شنیدن صدای گریه ات اشک می ریخت و پدر با همه آشوبی که در دلش بود لبخند می زد و به آینده ای دور می اندیشید.به روز ی که تو به درختی تناور و بزرگ تبدیل شده باشی و ترانه ای از مهر را برای همه ما بسرایی.با همین آرزو نهالی را در کوهستان برایت می نشانم و روز هایی خواهد رسید که زاد روزهای پاییزیت را در کنار همان درخت جشن بگیریم.نامت را ترانه نهادم تا تری و تازگی و شادابیت همواره به انسان های اطرافت نیرویی امید بخش را هدیه دهد و صدای گرمت همچون ترانه های خیام بر دل و جانمان نشیند و زمزمه های گاه و بی گاهت یاد آور ترانه های شیرین و به یاد ماندنی همه عمرمان باشد. پیوست: میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند چیزی نادر به زندگی آغاز می کند گویی که نادره نخستین است و نادره آخرین مارگوت بیکل |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط فرهاد
|
|
||